السيد الخميني
123
ديوان امام ( فارسى )
خم مى دكّهء عطرفروشى است وَ يا معبر يار * ماه روشنگر بزم است وَ يا روى نگار اى نسيم سحرى از سر كويش آيى * كه چنين روحفزايى و چنين غاليهبار غمزهاى ! تا بگشايى به رُخم راه اميد * لُطفى اى دوست ! بر اين دلشُدهء زار و نزار در ميخانه به رويم بگشوده است حريف * ساغرى از كف خود بازده اى لالهعذار خُم مى زنده اگر ساغرى از دست برفت * سر خُم باز كن و عُقده ز جانم بردار بركَنَم خرقهء سالوس اگر لُطف كُنى * سر نهم بر قدمت خرقه گذارم به كنار